دیوانه ای در بلاگفا
همیشه حق با دیوانههاست, می دانی! چشمان تو قهوه ی ترک است
در ناله سنت و غرش مدرنیته.. تو چادرت را محکم تر بچسب.. گناه زنان عریان با من.. ------------------------------------------------------ دوستی نقطه بود.. خط می شد.. و تو راستی خوب می دانستی گاهی باید همان نقطه بود سر خط بعدی.. ------------------------------------------------------ از من هیچ نمانده است بی تو.. صدایم پژواک خاطرات توست.. همین.. به دیو و دد خویم دادند.. دیگر انسانم را فراموش بود.. گرسنه که شدم تو را هم فروختم.. به همان سکه هایی که هرروز دزد ها از من می دزدند.. ------------------------------------------------------ مرد شرق..مرد غرب.. تفاوت در خدایست که در احساس من بود.. و در قانون او.. ------------------------------------------------------ تلی از خاکستر شده ام.. تو رفته ای.. گاهی بازمی گردی.. و با نوک کفش های تنگ سیندرلاییت خاکسترم را به باد می دهی.. و میدانم اگر با شیرین !دختر همسایه! دوست می شدی... فقط و فقط حرف از آناتومی بدن و... می زدی... البته عقده به شمارگان ۷۵ میلیون... ------------------------------------------------------ از سرت چادر انداختند به زور... به سرت چادر انداختند به زور... از هر طرف بام که بیفتی...ستمگری اینجا معماها ساده اند... ------------------------------------------------------ خدایا چه بخواهی چه نه... زاییده شبی خیس از شدت شهوت و تجاوزم... سالی که نکوست از بهارش پیداست... آدم، به گندم فروخت... ما..به نان و زر و زن... فرزند خلف شدیم... و ارزان باختیم... ------------------------------------------------------ چه فلسفه خواب آوریست... اینکه در میان جبر... تمسخر اختیارت را دست بزنی و پا... و آخر فقط دست هایت به پاهایت گره خورده باشند... ------------------------------------------------------ پدرم که مرد، آدم ها بند آمدند... من ماندم و چراغی قرمز... رودر روی ازدحام کلمات و آدم ها... جهان هفت میلیارد آدم نفر کم دارد ... برای پر کردن تنهایی هفت میلیارد انسان نفر... انسان ها سال هاست آدمیت را به سخره گرفته اند... ------------------------------------------------------ قلبم برای تو و شاید دیگری... تنم برای تو و شاید دیگری... فکرم برای من و فریادم... اینجا آزادی چقدر شبیه طناب دار است... ------------------------------------------------------ پوزخند من به مرگ است... تنها اشتراک من و تو... از تقسیم به مساوات(باز پوزخند)... ترک برمی دارم... این ... تنها اتفاق این روز های من است... ------------------------------------------------------ رفتن...بن بست بهانه ی زندگی است... مرده ام... گاه گاهی نفس می کشم تا دل مادرم خوش باشد... ------------------------------------------------------ پ ن: دلم بدجور گرفته ...این روزا نیستی تا ببینی چه بغض سنگینی راه زندگیم رو مسدود کرده... می دونی...من بی تو هر ثانیه مرده ام...بی تو پاشیده ام، شکسته ام... راضیم به مرگ...به عزرائیل سوگند...به ثانیه به ثانیه ی جاری تو در من...سوگند... رفتنت نقض قانون کرویت زمین بود... من به پایان دنیا رسیده ام... ------------------------------------------------------ بچه که بودم... همیشه...*تا سه نمی شد بازی نمی شد* بزرگ شدم... فهمیده ام تا جهان سومی نباشی بازیت نمی دهند... ------------------------------------------------------ رستم بود...و تو... رستم را چال کردند... و تو را وارونه... وارونه که نباشی منصور حلاج می شوی بر دار... یه بسته کبریت...یه پاکت سیگار... شش هایم دودکــــــــــــــــش خاطرات تو شد... ------------------------------------------------------ بی تو هرگز نزیسته ام... به بیست و پنج سال مرده ام سوگند... ------------------------------------------------------ شیشه شکست... مادر لبخند زد... گفت: قضا و قدر بود... پدر در اندیشه چانه زنی و شیشه فروش... راستی! نرخ نان گران تر از لبخند مادر است... نه مادرم جانی بود نه پدرم... تولد مرا در قتل های غیرعمد دادرسی کنید... ------------------------------------------------------ فراموش کردنت واسم مث خوردن یه لیوان آبه... پر از سم سیانور... ------------------------------------------------------ امروز بارون بود...تو هم بودی... بخار بازدمم هم بود... چترمو بستم تا سرما نخورم... ------------------------------------------------------ واسم مهم نیست که قذافی رییس جمهور باشه یا احمدی نژاد... مهم سقف خونه مون بود که چیکه می کرد... تقدیم به روح شادروان مهندس جواد کلوطی که در عملیات هیدروگرافی دانشگاه تفرش جان خود را از دست داد... سلام شاید دیر باشد اما سلام... تازه به مهمانی تو آمده بودم.به خانه ات، از دور دست ها... تازه تنم بوی خانه ات را گرفته بود... می دانی خشت های این خانه بویی آشنا دارند.شاید بوی تن تو و شاید بوی تن من... امتدادت از فرسنگ های دور نوید آشنایی را می داد.من آمدم...ما آمدیم... همان بود،آشنای آشنا،به گواهی دلم.اما مهربان، ساده، رفیق دوردست... تو خرمان رفتی،پی آب،پی روشنی،پی سادگی... بی گمان نزدیک خدا آرامشت پراز آواز است... و ما حیران و مبهوت، به همان صداقت دوردست، رد پایت را به اشک نشسته ایم... دور مانده ایم اما نزدیک نزدیکیم... -------------------------------------------------------- پ ن ۱:شعر برگزیده سال 2005 شده توسط یک بچه آفریقایی وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم، وقتی می ترسم، سیاهم وقتی مریض میشم، سیاهم، وقتی می میرم، هنوزم سیاهم و تو، آدم سفید وقتی به دنیا میای، صورتی ای، وقتی بزرگ میشی، سفیدی وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی، وقتی سردت میشه، آبی ای وقتی می ترسی، زردی، وقتی مریض میشی، سبزی و وقتی می میری، خاکستری ای و تو به من میگی رنگین پوست؟؟؟ -------------------------------------------------------- پ ن ۲: کتابخونه که میرم واسه درس خوندن وقتای استراحتم میام می شینم وسط ایوان مسجد و مردم رو تماشا می کنم...از همه تیپی میاد،دختر،پسر،پیرمرد پیرزن، با قیافه های مختلف ساده،آرایش کرده،جر داده،مهربون،خشن،اخمو.ولی یه چیزش برام خیلی جالبه، اکثر کسایی که میان تو، واسه مسجد دست بلند می کنن و سلام می کنن و ادای احترام...حس می کردم یه جای کار میلنگه و مشکل داره... پی مشکلش و لنگش رفتم...فک کنم دارم می رسم به خودم... واسه همین محض اطمینان،وسط ایوان دراز نمی کشم و لم نمی دم...مودب می شینم!!!!! و تولدي ديگر از من آغاز شد...امروز... و من هنوز هم شك دارم...به زن...به عشق...به لبخند... به دوستت دارم...به بازي كلمات...خوب مي داني ارتفاع كلامم را... هنوز هم عمق پاهايم را بر زخم تيغ مي كشم... هنوز هم انسان را درد مي كشم... شايد هيچ وقت نقاش خوبي نبوده ام... اما هنوز هم خداي مبهمم را سفید می کشم... و هنوز هم شك دارم........ من تنها به مادرم ايمان دارم... و تنها به تو... كه در من جاري خواهي بود... اين بازي كلمه نيست... آغاز آوار باور است... چه با تو...چه بی تو... . . . همین نزدیکی ها . لای این خیابان دراز . . شهری دراز به دراز . به درازای کش ثانیه ها دست می زند و پا . . بودن یا نبودن . نمی داند خیسی یک قطره باران سوزش سرخی سیگار غلظت تنهایی من...تو شدت شلاق و باتوم... گردنی پر از طناب... سری از جنس عمق خیابان... وطنی غلتیده به خاک... خون...جلاد...تبر... آرم نازیست پر از ذهن... دنیا را بد ساخته اند...بد ------------------------------ پ ن ۱: حس گنگ دوست داشتن...چشمان تو...معادله سخت است ... نای تحمل در من نیست...من می شکنم بی تو...خوب می دانی پ ن ۲ : شب اسیر سیاهی زلف های آشفته ات بود...من هم آغوش روزمرگی... و عشق می رفت... به چشمانم نگاه کن سوسوی نگاهم پر از فرط خستگی خالی توست... شب و روز در آمیخته به هم... و رهگذر زل زده به آینه... آینه ازدحام بودن و نبودن... چه ناشناس...چه حیران و مبهوت... ماتِ کیش آمدن برای رفتن... تکرارِِِِِ هستی به نیستی ...در فراسوی مستی عبور ناشناس یک رهگذر... در تاریکی انگار سایه ای لغزید... استوایم را تقسیم می کنم بودن یا نبودن؟؟؟...هست به یقین... در کشاکش کش ثانیه های ممتد من به شلوار کانت گره می خورم و جنازه نیچه را سوار بر اسبی پیر به گورستان خواهم برد... اینجا امتداد ها تکراریند و دروغ فقط خداست که می نگرد همه چیز کور است , کور کور -------------------------------------- پ ن ۱: هیچوقت تو زندگیم کم نیاوردم همیشه رو در رو جنگیدم حتی با خدا لجن...درد...سیگار...و شاید اندکی پول
این است سرگذشت یک زندگی
دروغ و کذب و مردی با داسی در دست... کاش می دانستی که اساس زندگی بودن بود نه نبودن و سستی... و من در فراسوی آماس ذهن ها لخت می شوم و به سیگارهای خیالم همچنان پک می زنم... هر پک یک انسان...هر سیگار هزاران انسان... دروغ نمی گویم... خوب می دانستم که از زایش دردم... گله ندارم...شکایتی ندارم...هیچ اما ای کاش تو هم فراموش می کردی... و سرد و تاریک روحم را برتارک دار نمی کشیدی... دلم سخت گرفته است...
با تضاد هایی پر از غوغا و آشناهایی پر از غریبه... دلتنگی سهم من می تواند باشد در دنیایی که همه چیز را می شکنند جز دلتنگی ... -------------------------------------------------- پ ن ۱: همیشه به کسایی که تو رو دارن حسودیم میشه هیچ وقت نداشتمت...اما همیشه دوستت داشتم ...اگرچه گنگ دیشب روم نمی شد به قبر دوستامون!!! نگا کنم آخه منه زنده مرده تر از اونا بودم...باورت می شه؟ خیلی خیلی مرده تر... کاشکی میومدی و حقمو ازم می گرفتی... پ ن ۲ : به خاطر احترام به دوست عزیزم ستایش این پی نوشت رو بر خلاف میل درونیم حذف می کنم... تنهای تنهایم ... با مدار هایی خالی از استوا بر گرد و چشمانی تهی از مردمک مردم... می شناسمت... تو که از باران تو که از احساس تو که از من... و آشنایی تو آغاز تنهایی شد... تنهایی پر از مدار های تهی از استوا پر از غلظت ، پر از سیگار، پر از انسداد شاهرگ هستی ام با سیمان... می شناسمت... به رهگذرانی می نگرم که شانه به شانه ام پیاده رو های خیس خورده باران را گز می کنند . . . واحساس می کنم که در فزونی بودنم ، دنیا بر خود نفرین می کند . . . غرق در اندیشه و باران ، شانه ام به شانه زنی می خورد شاید مرا می شناسد، دستی بر شانه اش می کشد و می گوید: پسرم عاشقی؟ لحظه ای درنگ می کنم و می گویم: نه ! انسان مرده و عشق؟
وقتی به دنیا میام، سیاهم، وقتی بزرگ میشم، سیاهم
| Design By : Night Melody |

